گلی در شوره زار
بریز و بپاشی تو زندگی شان نبود و سایه ای از فاصله مدام رنج اش می داد . رعنایی که تا اب و رنگی به صورت اش امد و استخوانی ترکاند حجله کابوسی شد و خانه قفسی تیره . پدر خندان که نان خوری را از سر واکرده و شوهر شادان که کنیزکی اورده است. دل اش هوای مدرسه داشت و نیمکت های کلاس را و اما روز و شب با او بختکی بود که عمق روح اش را نیز می درید تا که روزی هرچه کرد لبخندش را تو اینه نیافت و در رد نگاه اش خنده ای اشنا دید . خنده ای پخش و پلا تو صورت بچه اش . گویی خواب بود و بیدار شد و مصمم قد راست کرد که پاپیچ کسی شود . پشت پایی به منقل زد و در میان دود و دم تف انداخت به بساطی که اتش چرخان اش نیز خود بود . مرد بی رمق و مبهوت ایستاد و با مشتی به دنده های زن جاخالی خورد و تا رنگی به رخ خمارش بیاید زن سربندش را دور گردن او گره زد و نالید یکی مرا یکبار فروخت ولی تو هزار بار! جان به سرش میکرد که هق هق نوزادش را شنید فاصله گرفت و اما نرفته باز دندان رو هم سائید و با تشت رختشویی کوبید به میانگاه گرده ی لشی که روی خاکسترهای داغ نیمه نفس ولو بود .
دخترک بچه بغل داشت از میان خفاشها کوچه ها و تیرهای چراغ برق می گذشت که خورد به یک اتوبان و خسته و بی حال خود را از پله ها بالا کشید . لحظه ای رو هوا چرخ زد و بعد زیر هزار شعله ی نور پیدا و نا پیدا لکه ای سرخ شد .... کله ی سحر بود که از دست هیاهوها و ترمز ماشینها دخترکی پیچیده در قنداق پای پل از خواب پرید و عابران دورش را حلقه زدند
