تبليغاتX
::. MY LOST

::. MY LOST

گلی در شوره زار

 

بریز و بپاشی تو زندگی شان نبود و سایه ای از فاصله مدام رنج اش می داد . رعنایی که تا اب و رنگی به صورت اش امد و استخوانی ترکاند حجله کابوسی شد و خانه قفسی تیره . پدر خندان که نان خوری را از سر واکرده و شوهر شادان که کنیزکی اورده است. دل اش هوای مدرسه داشت و نیمکت های کلاس را و اما روز و شب با او بختکی بود که عمق روح اش را نیز می درید تا که روزی هرچه کرد لبخندش را تو اینه نیافت و در رد نگاه اش خنده ای اشنا دید . خنده ای پخش و پلا تو صورت بچه اش . گویی خواب بود و بیدار شد و مصمم قد راست کرد که پاپیچ کسی شود . پشت پایی به منقل زد و در میان دود و دم تف انداخت به بساطی که اتش چرخان اش نیز خود بود . مرد بی رمق و مبهوت ایستاد و با مشتی به دنده های زن جاخالی خورد و تا رنگی به رخ خمارش بیاید زن سربندش را دور گردن او گره زد و نالید یکی مرا یکبار فروخت ولی تو هزار بار! جان به سرش میکرد که هق هق نوزادش را شنید فاصله گرفت و اما نرفته باز دندان رو هم سائید و با تشت رختشویی کوبید به میانگاه گرده ی لشی که روی خاکسترهای داغ نیمه نفس ولو بود .

دخترک بچه بغل داشت از میان خفاشها کوچه ها و تیرهای چراغ برق می گذشت که خورد به یک اتوبان و خسته و بی حال خود را از پله ها بالا کشید . لحظه ای رو هوا چرخ زد و بعد زیر هزار شعله ی نور پیدا و نا پیدا لکه ای سرخ شد .... کله ی سحر بود که از دست هیاهوها و ترمز ماشینها دخترکی پیچیده در قنداق پای پل از خواب پرید و عابران دورش را حلقه زدند

+ نوشته شده در  2010/3/29ساعت 2 PM  توسط Mr.Dengo  | 


زندگی گاهی سایه وگاهی آفتاب است

پس هر لحظه تا جایی که میتوانی زندگی کن
 
چون لحظه ای که وجود دارد شاید فردا نباشد
 
کسی که تو را از صمیم قلب بخواهد
 
به سختی در دنیا پیدا میشود
 
پس چنین انسانی اگرجایی هست
 
فقط اوست که از همه بهتراست
 
پس تو آن دست را بگیر
 
چون آن مهربان شاید فردا نباشد
 
پس هر لحظه تا میتوانی زندگی کن
 
چون لحظه ای که وجود دارد شاید فردا نباشد
 
برای استفاده از سایه ی پلکهای تو
 
اگر کسی نزدیک تو آمد
 
اگر صد هزار بار هم مواظب قلب دیوانه ی خود باشی
 
باز هم قلب تو به تپش در خواهد آمد
 
ولی فکر کن این لحظه ای که هست
 
داستان آن شاید فردا نباشد...
+ نوشته شده در  2010/2/23ساعت 1 AM  توسط Mr.Dengo  | 

اول سلام

خوب الان ساعت تقریبا ۱۲.۱۴ دقیقه ی شبه

فک کنم بشه دوشنبه 3 اسفند 1388

من از همین الان استارت وبمو زدم

موضوع خاصی نداره واسه دلم زدم وبو

+ نوشته شده در  2010/2/22ساعت 0 AM  توسط Mr.Dengo  |